| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

| دفترچه

دفترچه ای برای یادداشت، بایگانی و به اشتراک گذاری هرآنچه که ارزشمند است.

|  دفترچه

تا بُوَد وِردَت دُعا وُ درسِ قرآن غَم مَخور

بایگانی
آخرین نظرات
نویسندگان

عبدالرحمن بن ابی حاتم می‌گوید: از پدرم (ابوحاتم رازی) شنیدم که می‌گفت:


«در نخستین سالی که برای تحصیل حدیث راه افتادم، هفت سال در سفر بودم. مقدار راهی را که با پای خود پیمودم شمردم؛ بیش از هزار فرسخ [حدود ۶۰۰۰ کیلومتر] شد! آن‌قدر شمردم تا وقتی از هزار فرسخ گذشت، دیگر رهایش کردم.
دیگر حساب نمی‌کنم چند بار پیاده از کوفه تا بغداد رفتم، و چندین بار از مکه تا مدینه.

 

از بحرین، نزدیک شهر صَلا، پیاده تا مصر رفتم؛
از مصر تا رَمله پیاده رفتم؛
از رمله تا بیت‌المقدس؛
و از رمله تا عسقلان؛
و از رمله تا طبریه؛
و از طبریه تا دمشق؛
و از دمشق تا حمص؛
و از حمص تا انطاکیه؛
و از انطاکیه تا طرسوس.
سپس از طرسوس به حمص بازگشتم. هنوز بخشی از حدیثِ ابوالیمان مانده بود، آن را شنیدم، سپس از حمص به بیسان رفتم؛
از بیسان به رقّه؛
و از رقّه سوار کشتی فرات شدم و تا بغداد آمدم.
و پیش از آن‌که به شام بروم، از واسط به نیل رفتم، و از نیل به کوفه — همهٔ این مسیرها را پیاده طی کردم.

 

تمام این‌ها در نخستین سفرم بود؛ آن زمان بیست ساله بودم، و هفت سال تمام در سفر و جست‌وجو بودم.»

 


الجرح والتعديل، ابن أبي حاتم، ج ۱، صص ۳۵۹-۳۶۰.

  • حسین عمرزاده

دربارهٔ ابنِ عَون (عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَوْنِ بْنِ أَرْطَبَان) نقل شده است که:

 

 

 

«در روز جمعه و دو عید (عید فطر و قربان) غسل می‌کرد و برای جمعه و دو عید خود را خوشبو می‌ساخت و این کار را سنّت می‌دانست. در همهٔ روزها خوش‌بو بود و پوششی نرم و آراسته داشت، و در روز جمعه و دو عید، پاکیزه‌ترین لباس‌های خود را می‌پوشید.»

 

 

 

— الطبقات الکبرى، ابن سعد، ج ۷، ص ۱۹۵.

  • حسین عمرزاده

ابوحازم (سلمة بن دینار) رحمه‌الله همراه گروهی از علما در شام نزد سلیمان بن عبدالملک وارد شد. سلیمان گفت:
«ای ابوحازم، آیا مالی داری؟»


گفت: «بله، دو سرمایه دارم.»


سلیمان گفت: «خدا برکتت دهد، آن دو چیست؟»


گفت:

 

"الرِّضا بما قسَم اللهُ تعالى، والإياسُ عمَّا في أيدي النَّاس."
«رضایت به آنچه خداوند تقسیم کرده است، و دل‌بریدن از آنچه در دست مردم است.»


سلیمان گفت:
«ای ابوحازم، حاجتت را به من بگو.»


ابوحازم پاسخ داد:

 

"هيهاتَ! رفَعْتُها إلى مَن لا تُختزَلُ الحوائِجُ إليه، فما أعطاني شكرْتُ، وما منَعني صَبرْتُ."
«هرگز! حاجتم را نزد کسی برده‌ام که نیازها نزد او کم نمی‌شود. هرچه به من بدهد شکر می‌کنم، و هرچه ندهد صبر می‌ورزم.»

 

 

تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج ۲۲، ص ۳۸.

  • حسین عمرزاده

جعفر صائغ می‌گوید:

 


در همسایگی ابوعبدالله احمد بن محمد بن حنبل مردی زندگی می‌کرد که گرفتار گناه و آلودگی‌ها بود. روزی به مجلس احمد آمد تا به او سلام کند. امام احمد پاسخ سلامش را کامل نداد و از او روی درهم کشید.


آن مرد گفت:
«ای ابوعبدالله، چرا از من روی برمی‌گردانی؟ من از آن حالی که مرا به آن می‌شناختی، بازگشته‌ام؛ به سبب رؤیایی که دیده‌ام.»


احمد گفت:
«چه خوابی دیده‌ای؟»


گفت:
«در خواب، پیامبر ﷺ را دیدم؛ گویی بر جای بلندی ایستاده بودند و مردم بسیاری پایین نشسته بودند. مردم یکی‌یکی نزد ایشان می‌رفتند و می‌گفتند: برایم دعا کن؛ و ایشان دعا می‌کردند، تا اینکه جز من کسی باقی نماند.
خواستم برخیزم، اما از زشتیِ کارهایی که انجام می‌دادم خجالت کشیدم.
پیامبر ﷺ به من فرمودند:
ای فلانی، چرا نزد من نمی‌آیی تا برایت دعا کنم؟
گفتم: ای رسول خدا، از آنچه در آن هستم شرم دارم!
فرمودند: اگر حیا مانعت شده، برخیز و از من بخواه برایت دعا کنم؛ چرا که تو به هیچ‌یک از یاران من دشنام نمی‌دهی.
پس برخاستم، و ایشان برایم دعا کردند. بیدار شدم، و دیدم خداوند آنچه پیش‌تر انجام می‌دادم را در دلم منفور کرده است.»

 

جعفر می‌گوید: پس ابوعبدالله به ما گفت:
«ای جعفر، ای فلانی، این داستان را نقل کنید و حفظش کنید؛ زیرا سودمند است.»

 

 

التوابين، ابن قدامة، ص: ۱۵۲.

  • حسین عمرزاده

امام شافعی رحمه‌الله می‌گوید:

 

 

"مَنْ تَعَلَّمَ الْقُرْآنَ عَظُمَتْ قِيمَتُهُ، وَمَنْ تَعَلَّمَ الْفِقْهَ نَبُلَ مِقْدَارُهُ، وَمَنْ كَتَبَ الْحَدِيثَ قَوِيَتْ حُجَّتُهُ، وَمَنْ تَعَلَّمَ الْحِسَابَ جَزَلَ رَأْيُهُ، وَمَنْ تَعَلَّمَ الْعَرَبِيَّةَ رَقَّ طَبْعُهُ، وَمَنْ لَمْ يَصُنْ نَفْسَهُ لَمْ يَنْفَعْهُ عِلمُهُ."

 


«کسی که قرآن بیاموزد، ارزش و جایگاهش بالا می‌رود؛
و کسی که فقه بیاموزد، شأن و منزلتش والا می‌شود؛
و کسی که به حدیث بپردازد، استدلالش نیرومند می‌گردد؛
و کسی که حساب بیاموزد، رأی و داوری‌اش استوار می‌شود؛
و کسی که زبان عربی (و ادبیات) بیاموزد، طبعش نرم و لطیف می‌گردد؛
اما کسی که نفسِ خود را مهار نکند، دانشش هیچ سودی به او نخواهد رساند.»

 

 

أدب الدنيا والدين، الماوردي، ص ۴۰.

  • حسین عمرزاده

بعضی هم در ادای حروف وسواس به خرج میدهند. تا آنجا که یک حرف را دو سه بار تکرار میکنند! من خود، یکی از اینها را دیدم که میگفت:... اکککبر...! و با شخص دیگری برخورد نمودم که اظهار میداشت: از گفتن «السلام علیکم» عاجز شدهام!

 

دکتر یوسف القرضاوی در کتاب "عبادت در اسلام" می‌نویسد:

 

«{وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ} (حج/ ۷۸).

و این یک ردّ و نفی عام برای هر گونه دشواری در دین است. بنابراین به هر دشواری و سختی واقعی برخورد کردیم، باید بدانیم که آن، ساخته و پرداخته مردم است نه دستور خدا.

 

بعضی از دینداران پاک نیت به یک بیماری درونی بهنام «وسوسه» دچار میشوند، در نتیجه برخلاف قانون خدا در کتاب و سنت و با آنکه همه گذشتگان صالح این امت با وسوسه مخالفت نموده و بر آن تاخته و آن را اختلالی در عقل و نقصانی در دین دانستهاند، خود را بهسختی و گرفتاری افکندهاند.

راستی کدام اختلال عقلی و نقصان دینی از این آشکارتر است؟ امام ابن قدامة حنبلی (متوفی به سال ۶۲۰ هجری) در رساله خود راجعبه «سرزنش وسوسه گرایان و بر حذر داشتن از وسوسه» چنین میگوید:

 

«گروهی از وسوسه گرایان، پیروی شیطان را تحقق بخشیده، تلقینات او را پذیرفته و به قبول سخن و فرمانبرداری او نسبت دادهشدهاند و از پیروی رسول خدا و روش او روی گردانیدهاند. تا آنجا که یکی از آنها اگر ببیند که همچون رسول خدا وضو میگیرد یا نماز میخواند، وضو و نماز خود را باطل و نادرست میداند و هنگامی که همچون رسول خدا با بچهها همغذا میشود و غذای همه مسلمانان را میخورد (یعنی مهمانی یا غذای دستپخت آنها را میپذیرد) خویشتن را آلوده به نجاست میپندارد و باید دستش را هفت بار آب بکشد! مثل اینکه در غذای مزبور سگی افتاده یا گربهای ادرار کرده است!!

سپس تحت استیلای ابلیس و فرمانبرداری از او، به نوعی جنون رسیده و به مذهب سوفسطائیانی که حقیقت موجودات و امور محسوس را انکار مینمایند، نزدیک شدهاند. زیرا که علم انسان نسبت به خودش از امور یقین و ضروری است و اینها یک عضو خود را میشویند و با چشم خود میبینند که شستهاند و تکبیر میگویند و قرائت نماز را میخوانند و همه اینها را با گوش خود میشنوند و با دل خود در مییابند، حتی دیگران هم مشاهده میکنند و یقین دارند، اما باز هم شیطان را تصدیق میکنند و دیدهها و شنیدهها و کارهای قطعی و یقینی خویش را انکار مینمایند و شک میکنند که آیا این کار را کردهاند یا خیر؟!

 

شیطان، اینها را در نیت و مقصود خود نیز که بهطور یقینی آن را میدانند و دیگران هم براساس قرائن و دلایلی مطلع میشوند، به تردید میاندازد. اینها تلقین شیطان مبنی بر عدم نیت و قصد نماز را، برخلاف عینیات و یقین درونی خود میپذیرند و شکاک و سرگردان میمانند، مثل اینکه به چیز بسیار عجیبی خیره شده و یا پدیدهای را از باطن خود استخراج میکنند! همه این کارها نشانه زیاده روی در پیروی ابلیس و پذیرش وسوسههای اوست و هر کسی به این حد برسد، در واقع به آخرین درجه شیطان پرستی قدم نهاده است و تلقین او را برای عذاب نفس خود میپذیرد و در صدمه زدن به جسم خود از او فرمانبرداری میکند (با فرو رفتن در آب سرد یا استعمال زیاد آن و یا مالش بیش از حد بدن در هنگام شستشو) و چهبسا که چشم خود را در آب گشوده و داخل آن را هم بشوید و بدین سان به بینایی خود آسیب رساند و یا اینکه کارش به کشف عورت خود برای مردم بیانجامد و به وضعی افتد که مورد مسخره بچهها و مشاهده کنندگان خود قرار گیرد.

 

وسوسه این گروه ممکن است باعث فوت جماعت و فوت وقت نماز گردد و یا در اثر شدت وسوسه در نیت، تکبیر اول از دستشان برود و از یک یا چند رکعت محروم گردند.

برخی از آنان با خود میگویند: «حتماً استقامت میورزم و زیادتر بهجا میآورم... ولی دروغ میگویند. بعضی هم در ادای حروف وسواس به خرج میدهند. تا آنجا که یک حرف را دو سه بار تکرار میکنند! من خود، یکی از اینها را دیدم که میگفت:... اکککبر...! و با شخص دیگری برخورد نمودم که اظهار میداشت: از گفتن «السلام علیکم» عاجز شدهام! به او گفتم: همانطوری که الان گفتی، بگو و خودت را راحت کن!

 

نظایر این افراد زیادند، شیطان توانسته است اینها را در دنیا عذاب دهد و از پیروی پیامبر برگزیده‌شان  خارج سازد و در زمره خود آزاران و افراطیان درآورد. با این حال تصور میکنند که روش خوبی دارند! پناه بر خدا از شیطان رجیم.

ابن قدامه / میافزاید: «هر کس میخواهد از این بلا خلاص گردد، باید به صحت مطالبی که در پیروی از گفتار و کردار پیامبر خدا  بیان داشتیم، پی ببرد و به پیمودن راه او مصمم گردد و بدون شک بداند و بپذیرد که راه پیامبر  هدایت مستقیم بوده و مخالفت با پیامبر  نتیجه فریب و اغوای شیطان و تلقینات اوست و یقین داشتهباشد که شیطان، دشمن است و به راه خیر نمیخواند و به خوشبختی هدایت نمیکند.

{إِنَّمَا يَدْعُو حِزْبَهُ لِيَكُونُوا مِنْ أَصْحَابِ السَّعِيرِ} (فاطر/ ۶).

«او حزب خود را به این فرا میخواند که اهل آتش باشند».

آنگاه باید بداند که در میان رسول خدا  و یارانش، فرد وسواسی نبوده است و اگر وسوسه چیز خوبی بود، خداوند آن را از پیامبر  و یاران پیامبر که بهترین و شایستهترین بندگانش بودند، دریغ نمیداشت.

پیامبر  وسوسه گرایان را توبیخ و نکوهش مینمود و عمر آنها را میزد و تنبیه میکرد و اگر یکی از اصحاب رسول  به چنین افرادی برمی‌خورد، از او روی میگردانید».

چیزی که باعث فریاد زدن شیخ ابن قدامه، بر سر این وسوسه گرایان سختی آفرین گردیده است، موضع سختگیری و دست و پایبندی آنان در مواردی است که دین، آسان ساخته و سهل گرفته است.»

 

 

منبع: عبادت در اسلام، یوسف قرضاوی، ترجمه: محمد ستاری خرقانی، نسخه الکترونیکی، صص ۳۸۶-۳۸۹.

  • حسین عمرزاده

روایت شده است که امام ابوحنیفه رحمه‌الله می‌گفت:

 

 

 

"إِذَا جَاءَ الْحَدِيثُ الصَّحِيحُ الإِسْنَادِ عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عَلَيْهِ وَسلم أَخَذْنَا بِهِ وَلَمْ نَعْدُهُ وَإِذَا جَاءَ عَنِ الصَّحَابَةِ تَخَيَّرْنَا وَإِنْ جَاءَ عَنِ التَّابِعِينَ زَاحَمْنَاهُمْ وَلَمْ نَخْرُجْ عَنْ أَقْوَالِهِمْ."

 

«هرگاه حدیثی با سندِ صحیح از پیامبر ﷺ به ما برسد، به همان عمل می‌کنیم و از آن فراتر نمی‌رویم؛
و اگر سخنی از صحابه به ما برسد، در میان گفته‌های آنان اختیار و انتخاب می‌کنیم؛
و اگر سخن از تابعین باشد، با آنان به سنجش و اجتهاد می‌پردازیم، ولی از چارچوب گفته‌هایشان خارج نمی‌شویم.»

 

 

ابن عبدالبَر، الانتقاء في فضائل الثلاثة الأئمة الفقهاء، ص ۱۴۴.

  • حسین عمرزاده

روایت شده است که زنی از عراق نزد عمر بن عبدالعزیز رحمه‌الله آمد. وقتی به درِ خانهٔ او رسید، گفت:
«آیا امیرالمؤمنین دربان دارد؟»
گفتند: «نه، اگر می‌خواهی وارد شو.»

زن وارد شد و به فاطمه (همسر عمر) رسید؛ فاطمه در خانه نشسته بود و در دستش پنبه‌ای بود که با آن کار می‌کرد. زن سلام کرد، فاطمه پاسخ سلامش را داد و گفت: «بفرما داخل.»

وقتی زن نشست، به اطراف نگاه کرد و در خانه چیزی که توجهش را جلب کند ندید.


"خراب بَيت عمر بعمارة بيُوت الْمُسلمين."
(ویرانیِ خانهٔ عمر، به‌سبب آبادانیِ خانه‌های مسلمانان بود.)


زن گفت:
«من آمده‌ام تا خانهٔ خودم را از این خانهٔ ویران آباد کنم.»

فاطمه به او گفت:
«ویرانیِ این خانه، برای آبادانیِ خانه‌های کسانی مانند توست.»

در این هنگام عمر وارد خانه شد. به سوی چاهی که در گوشهٔ خانه بود رفت، چند سطل آب از آن بیرون کشید و آب را روی گِل و خاکی که در کنار خانه بود ریخت. در حالی که پیوسته به فاطمه نگاه می‌کرد.

زن به فاطمه گفت:
«خودت را از این گِل‌کار بپوشان، چون می‌بینم زیاد به تو نگاه می‌کند.»

فاطمه گفت:
«او گِل‌کار نیست؛ او امیرالمؤمنین است.»

سپس عمر آمد، سلام کرد و وارد خانه شد. به محل نماز خود که در خانه داشت رفت و نماز خواند. بعد از فاطمه دربارهٔ آن زن پرسید. فاطمه گفت: «همین زن است.»

عمر زنبیلی را که در آن مقداری انگور بود برداشت و شروع کرد بهترین انگورها را انتخاب می‌کرد و یکی‌یکی به زن می‌داد. سپس رو به زن کرد و گفت:
«مشکلت چیست؟»

زن گفت:
«من اهل عراق هستم. پنج دختر دارم؛ درمانده و فقیرند. نزد تو آمده‌ام تا به آنان کمک کنی.»

عمر پیوسته می‌گفت: «درمانده… ناتوان…» و گریه می‌کرد. سپس دوات و کاغذ را برداشت و به والی عراق نامه نوشت و به زن گفت:
«نام دختر بزرگ‌ترت را بگو.»

زن نام او را گفت، و عمر برایش حقوق تعیین کرد. زن گفت: «الحمدلله.»

بعد نام دومی، سومی و چهارمی را پرسید؛ و زن هر بار خدا را شکر می‌کرد، و عمر برای هر کدام مقرری تعیین می‌کرد. وقتی برای چهار نفر مقرر شد، شادی زن او را از خود بی‌خود کرد و برای عمر دعا کرد و برایش پاداش نیک خواست.

عمر دستش را بالا برد و گفت:
«ما زمانی برای آنان مقرّری تعیین می‌کردیم که تو خدا را شایستهٔ حمد می‌دانستی؛ پس به این چهار نفر بگو که سهمشان را با این پنجمی شریک شوند.»

 

زن نامه را گرفت و به عراق رفت و آن را به والی عراق داد.
وقتی والی نامه را خواند، گریه کرد و گریه‌اش شدت گرفت و گفت:
«خدا صاحبِ این نامه را رحمت کند.»

زن گفت: «او از دنیا رفته است؟»
گفت: «بله.»
زن فریاد زد و ناله کرد.
والی گفت:
«نگران نباش، من هرگز فرمان او را رد نمی‌کنم.»

 

سپس مشکلش را حل کرد و برای دخترانش مقرّری تعیین نمود.

 

 

سيرة عمر بن عبد العزيز، ابن عبد الحكم الفقيه، ص ۱۴۹-۱۵۰.

  • حسین عمرزاده

یکی از صالحان می‌گفت:


بیست سال سورهٔ «عصر» را می‌خواندم، اما معنایش را درست درک نمی‌کردم…

با خودم فکر می‌کردم چرا اصلِ حالِ انسان «زیان» است و خدا با این همه تأکید آن را بیان می‌کند،
و چرا فقط کسانی را استثنا می‌کند که چهار ویژگی دارند:
ایمان، عملِ درست، سفارش به حق و سفارش به صبر.

تا روزی که صدای یک فروشندهٔ یخ را شنیدم که با دلسوزی صدا می‌زد:
«به کسی رحم کنید که سرمایه‌اش دارد آب می‌شود…»

 

یخ، آبِ منجمد است،
و قطره‌ای که از آن بریزد، دیگر برنمی‌گردد…

همان‌جا فهمیدم معنای سوگندِ سورهٔ «عصر» چیست.

 

سرمایهٔ ما در این دنیا، عمر ماست؛
و لحظه‌ای که می‌گذرد، دیگر بازنمی‌گردد.

همهٔ ما سرمایه‌مان در حال کم شدن است…

پس مراقب وقتتان باشید؛
همان زمانی که در آن زندگی می‌کنید،
پیش از آن‌که پایان برسد.

 

خدا عمرتان را با خیر طولانی کند و عملتان را نیکو گرداند.

حواستان باشد چه کسی وقتتان را می‌گیرد؛
هرکدام از ما خوب می‌دانیم چه چیز یا چه کسی وقت ما را می‌دزدد.

حتی یک لحظه از وقتت را هدر نده،
در حالی که نه در یادِ خدایی
و نه در راه اطاعت از خدا و پیامبرش ﷺ.

 

وقت‌هایتان در راه رضایت خدا سپری شود.

  • حسین عمرزاده

از دانشمند برجستهٔ امت، مفسّر قرآن کریم و پسرعموی عزیز پیامبرمان ﷺ، عبدالله بن عباس رضی‌الله‌عنهما روایت شده است که فرمود:

 

 

"التفسيرُ على أربعةِ أوجهٍ؛ وجهٌ تَعْرِفُه العربُ مِن كلامِها، وتفسيرٌ لا يُعْذَرُ أحدٌ بجَهالتِه، وتفسيرٌ يَعْلَمُه العلماءُ، وتَفْسيرٌ لا يَعْلَمُه إلا اللَّهُ."

 


«تفسیر قرآن چهار گونه است:


۱. تفسیری که عرب‌ها آن را از زبانِ خود می‌شناسند؛
۲. تفسیری واضح و آشکار که هیچ‌کس در ندانستنِ آن معذور نیست؛
۳. تفسیری که علما آن را می‌دانند؛
۴. و تفسیری (مربوط به غیب) که جز خداوند کسی از آن آگاه نیست.»

 

 

تفسير الطبري جامع البيان، ابن جرير الطبري، ج ۱، ص ۷۰.

 

 

پی‌نوشت

 


به نظر می‌رسد بتوان این تقسیم‌بندی را بسط داد و آن را به مسئلهٔ «فهم قرآن کریم» و به‌طور کلی «دعوت و مسائل دینی» تعمیم داد. در این زمینه، معمولاً با سه طیف مواجه هستیم:


۱. طیف قدرت‌محور؛ کسانی که دین و دینداری را موضوعی برای کنترل می‌دانند، یا با نگاهی سلطنتی به مسائل دینی می‌نگرند. این گروه، فهم قرآن و دین را برای عموم مردم امری محال می‌شمارند و آن را صرفاً در انحصار قشری خاص می‌دانند؛ گویی برای هر ساحت دینی، الزاماً باید مدرک تحصیلی، مجوز و تشریفات ویژه‌ای وجود داشته باشد.

۲. طیف ساده‌انگار؛ گروهی که اساساً نیازی به علوم دینی، منابع علمی و چارچوب‌های معتبر برای فهم قرآن و سنت قائل نیستند. معمولاً به مثال عرب بادیه‌نشین در صدر اسلام استناد می‌کنند و می‌گویند اگر او دین را فهمید، ما با این سطح از سواد و امکانات، به‌طریق اولی بی‌نیاز از دانش دینی هستیم. نتیجهٔ چنین نگاهی آن است که جایگاه خود را نمی‌شناسند و بدون تحصیلات شرعی، به برگزاری کلاس‌های تفسیر یا شرح حدیث می‌پردازند؛ و حتی گاه با نوعی فخرفروشی، بر نخواندن علوم شرعی تأکید می‌کنند.(که ابوجهل‌های امروزی و خوارج و همفکرانشان از همین گروه‌اند)

۳. طیف میانه و معتدل؛ یعنی پیروان و ملتزمین اهل سنت و جماعت و دینداران متعادل. این گروه معتقدند که دین را باید آموخت و انسان تنها دربارهٔ آنچه علم دارد سخن بگوید. در دین، مسائلی وجود دارد که اظهار نظر دربارهٔ آن‌ها تنها در صلاحیت متخصصان و اهل علم است. با این حال، این طیف مقلدِ چشم و گوش‌بسته هم نیست؛ چراکه بنا به توصیهٔ همان علما ــ و در رأس آنان ائمهٔ اربعه رحمهم‌الله ــ باید همراه با هر سخن، دلیل آن نیز شنیده شود و معیار سنجش، دلیل صحیح از قرآن و سنت باشد.

 

و حقیقت آن است که این طیف سوم، یعنی کسانی که بتوانند میان انحصارطلبیِ افراطی و توهم داناییِ بی‌پایه، راه اعتدال و حدّ وسط را در پیش بگیرند، در عمل بسیار اندک و غریب‌اند.

  • حسین عمرزاده
Telegram Instagram Facebook Twitter Twitter YouTube Aparat Pinterest